(( کامپیوتر ))
گفتیـم آسان می شـود ، بـا کـامـپـیـوتـر کـارهـا
دیـــدیــم ایـن افـزار نــو ، افــزود بــر دشـوارهـا
گـفـتـیـم تـغـیـیـری کنـد ، حـال و هـوای زنــدگی
مـانـدیــم محـروم از نفـس ، در پـرده ی پـنـدارهـا
افشای عیب دیگران ،عیب است می دانم ، ولی
دارم شکـایـت روز و شب ،از دست نـرم افـزارهـا
پی سی مـرا دیوانـه کرد، ای آشنـایـان چـاره ای
کم مـانـده از هم بگسلد ، هم پـودهـا هم تـارهـا
از بس پرینتر پشت هم ، بلغور ِ کـاغـذ مـی کنـد
دارد پیـاپـی روز و شب ، مـثـل شتـرنشخـوارهـا
کیبُرد چون آکاردئـون ، هر لحظه سازی می زنـد
بـــا شیـون سنتـورهـا ، بـــا غـن غـن ِمـزمـارهـا
در سـرزمیـن ِداده هـا ، ویـروس هـا پـیـکـار جـو
ویروس کُش ها هم همه ، در مانده از پیکار ها
امروز "کـامی" را قسم ، دادم بــه جـان مـادرش
تـا بـلکـه تـغـییـری دهـد ، در نـحـوه ی رفـتـار هـا
دانی چه شد؟ این نا خلف ، لجبازی اش آغاز شـد
من مانــدم و نـا بـاوری ، تـردیــد هـا ، تـکـرار هـا
رفتم که اصلاحش کنم ، از دست من دیوانه شد
رو کـرد روی دسک تـاپ ، بـر ضـدّ مـن اخطـار ها
بـا یک کلیک نـا بجا ، شد فایـل ها یم جا به جا
تقویم هـا ، تصویـر هـا ، پیـوست ها ، آمـار هـا
هر دکمه ای را می زنم ، او می رود جـائی دگـر
از سمـت مـن اصـرار هـا ، از سـوی او انـکـار هـا
صـورت حساب آب را ، بـا خـاک قـاطی می کند
درهم شده ، بـرهـم شده ، انکـار هـا ، اقـرار هـا
این جعبه ی جادو فقـط ، بـا بنده دارد دشمنی
ور نـه چـرا بـا دیـگـران ، بـد نیست در دیـدار هـا
هر کس که بنشیند دمی ، در خدمت لپ تاپ من
انـگـار عـادت مـی کـنــد ، بــا ایـن ادا اطـوار هـا
ماشین بنـا بـر عادتش ، احساس را گـم می کنـد
مــا آدمـیـزادان چــرا ، قـهـریــم بــا مـعـیــار هـا
غـافل شدیم از همّ و غم ، اصلا"نمی آید به هـم
پـنـدار هـا ، رفـتـار هـا ، گـفـتـار هـا ، کـردار هـا
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
عید سعید فطر بر شما یاران همدل مبارک و عبادات رمضانیتان قبول
همواره شاد و سربلند باشید
(( روزه ))
سی روز تمام ، روزه داری کردیم
از حرمت روزه پاسداری کردیم
دل را همه ی ماه ،به هر زحمت و زور
مهمانی ِ خوان ِ کردگاری کردیم
البته ، کمی بین سحر تا افطار
دل ریسه و ضعف و بی قراری کردیم
تا زود به پایان برسد ماه صیام
هر روز ِ خدا روز شماری کردیم
آن لحظه که عید فطر از راه رسید
احساس کمی امید واری کردیم
در خوردن و نوشیدن و لذت بردن
افراط ، به حد شرمساری کردیم
وزن ِ بدن از شصت به هشتاد رسید
هجرت به کبوتر از قناری کردیم
لاغر شده بودیم کمی در رمضان
بعد از رمضان خرابکاری کردیم
پیرا هنمان ، بر تنمان چسبان شد
هر چند سه بار دستکاری کردیم
یا رب رمضان را برسان بار دگر
شاید زد و ما بزرگواری کردیم
شاید که ، دوباره چشمه ی خوبی را
در متن ِوجود ِ خویش جاری کردیم
تا صبح ، به در گاه تو چون پاکدلان
از بیم گناه ، گریه زاری کردیم
دشت دل خود را به دعا در دل شب
شستیم و به عشق ، آبیاری کردیم
یارب تو در آستانه ی عید ببخش
هر شکوه که غیر اختیاری کردیم
سلام به شما عزیزان
طنزی تقدیمتان می شود ، امید وارم هیچ وقت قلبتان دست به نا فرمانی نزند و دل خوبتان همیشه پر از مهربانی ، صمیمت و صفا باشد . خدا یارتان
((نوار قلب))
دیشب گرفت یک متخصص به کار قلب
از قلب در به در شده ی من نوار قلب
بسیار در نوار نظر کرد و گفت وای!
بیچاره کرده است تو را کارزار قلب
گفتم چگونه ؟ گفت که شوخی نمی کنم
خارج شده عنان تو از اختیار قلب!
گفتم امید زندگی از دست رفته است؟
خندید و گفت تا چه بر آید ز کار قلب!
گفتم که هست فاصله تا قبر؟ گفت هست
اما به قدر لحظه ی ساعت شمار قلب
گفتم کجاست پس ملک الموت ؟ گفت او
با لشکری ستاده مسلح کنار قلب
گفتم شگفت حالی و ما مانده بی خبر
از طمطراق و طنطنه ی بی قرار قلب
ما را بگو که یکسره تعریف می کنیم
در نظم و نثر ، از دل عاشق تبار قلب
داریم خاطرات فراوان و بی شمار
از لطف و عشق و مهر و صفا یادگار قلب
در هر کجا که گوهری از عشق یافتیم
آن را محک زنیم فقط با عیار قلب
هر جا دلی طپید و نگاهی گسیل گشت
پنداشتیم دیده شده داغدار قلب
هم بوده قلب ما همه جا پایبند چشم
هم چشم ما شده همه جا دستیار قلب
ما از فرار مغز شنیدیم قصه ها
اما کسی نگفته به ما از فرار قلب
بعد از کمی تامل ، دکتر جواب داد
انگار غافلید شما از فشار قلب
این دستگاه کوچک اگر قلدری کند
خارج شود ز ریل محبت قطار قلب
ما زنده از طپیدن این پمپ کوچکیم
غیر از طپش چه بوده دگر شاهکار قلب
تنها تلمبه بودن و خون پخش کردن است
با این همه اهن وتلپ ، افتخار قلب
گوش پزشک و گوشی طبی ، تمام عمر
پر می شود ز غلغله و قار قار قلب
شاعر که دست ِ دور بر آتش نهاده است
تعریف می کند همه جا از شرار قلب
بیچاره قلب اگر که به آتش کشیده شد
شاعر کجا و پرسه زدن در دیار قلب
از من اگر که می شنوی قلب را بپا
کمتر بکش به دفتر شعرت هوار قلب
وقتی که در زمانه همه چیز قلب شد
باید نشست فاتحه خوان بر مزار قلب
سلام و عرض ارادت
آمدم که بگویم نوروزتان مبارک ، سالهای خوب و خوشی در پیش داشته باشید
عمو نوروز
عمو نوروز می رسه با صدتا مهمون الفرار
بهتره شما م برین از خونه بیرون الفرار
آدرس ِ خونه تونو تا می تونین عوض کنین
از ونک فرار کنین برین به شمرون الفرار
واسه چی باید خرید ، میوه برای شب عید
وقتی پیدا نمی شه میوه ی ارزون الفرار
تو محله ها دیگه میوه ی خوب گیر نمیاد
مگه کله ی سحر بری به میدون الفرار
اگه آجیل بخری تو گیر و دار شب عید
می کنه پول مولا تو غلفتی قربون الفرار
کاشکی مهمون راضی بود به نون سبزی وپنیر
همه میخوان بخورن مرغ و فسنجون الفرار
بعضیا اضافه بر خورد و خوراک عیدشون
گیر می دن تا بکشن سیگار و قلیون الفرار
کاشکی کار با خواهش جور واجور تموم می شد
نمی خواستن از آدم درد بی درمون الفرار
سال تا سال پیدا نمی شد شاغلام این طرفا
این روزا هر جا که باشی میده جولون الفرار
صغرا خانوم که دیگه بیوه شده دو سالیه
تصمیم داره که به ما بشه آویزون الفرار
بسکه قند می ریزه این رباب خانوم توی چایی
خالی می شه دم دستش هرچی قندون الفرار
با این که دکترا گفتن نباید قند بخوره
می خوره شیرینی و قند فراوون الفرار
گاهی وقتا سر صرف هله هوله های عید
دعوا راه می افته و به پا می شه خون الفرار
اصغر آقا خوبه که عیدا به هر بهونه ای
می زنه هف هش روزی از خونه بیرون الفرار
تهرون دیگه واسه ما اومد نداره بعد ازین
بذارین فرار کنیم بازم به کاشون الفرار
من و خانوم که زاییدیم زیر بار خرج و برج
دو تا باز نشسته و این همه مهمون الفرار
اگه این طوری بره پیش سال دیگه روز عید
ورشکسته می شم از شما چه پنهون الفرار
دوش بــا حافـظ ، دل آتــش فشـــانـی داشتــم
پیـــش استــــاد طــریقــت امتــحانـی داشتــم
گوش با مــن داشت، آن آیینه ی غیــب و سروش
مــن دلـی بــا او بــه معنـــای زبــــانــی داشتــم
گفتـمـش نوشیــــده ای مـی ، گفــت آری بــارهــا
آن زمــــان ، کـــز پــرتــو میــخانـــه آنــی داشتــم
گفتمش،کی مست می گشتیٌ و ساغر می زدی
گفــت هــر جا ســاقــی نــازک میــانــی داشتــم
گفتـمـش بــا زاهــد و صــوفــی چــه بــودت روزگار
گفـت : از ایــن هـردو چشم خـون فشـانی داشتــم
گفتــمش در آب رکــن آبـاد ،تــن شستـی درسـت
گفـت جان شستـم در آن وقتی کـه جانی داشتم
گفتـمــش عشق تو با لــولی وشــان مشهور یود
گفــت آری ، چشــم درویــش آشیــانـی داشتــم
گفتــمش بـا مهــر مهــرویــان چـه می کــردی بگو
گفــت : از ایــن رنــج هــا گنــج گــرانــی داشتــم
گفتــمش شعــر تــو دل ها را پــریشــان می کنـد
گفــت: بی تــردیــد ، جـادوی بیــانــی داشتــم
گفتــم از دوزخ تنــاول مــی کنــی یــا از بهشــت
گفـت: از این هر دو خوان ، من خرده نانی داشتـم
گفتمش در محفل رندان ، مگر جای تو نیست
گفـت در آن هفت خوان یک روز خــانــی داشـتــم
گـفـتـم از آن تـرک شیـرازی خــبــر داری هـنــوز
گفت بـا او هـم سـر و سـرٌی زمـانـی داشـتـم
گـفـتـم از ارشـاد مـی گـیـری مـجـوٌز ، بــاز هـم
گفـت آن جـا ، مـن ، رفـیـق هـمـزبـانـی داشـتـم
گـفـتـمـش وضـع سمـر قـنــد و بـخـارایـت چـه شد
گفت بـخـشیـدم ،بــه خـوبـان هـر کـرانـی داشتم
گـفـتـم از دست کـه مـی نــالـیـدی ای صاحب خرد
گفـت صـاحـب رخـصـت صـاحـب قــرانـی داشتـم
گفتــم از "نجــوای" روحانـی تــو را رنـجی رسیــد
گفــت ، پـیــغــامـی ز یــار هـمـزبــانی داشتم
وقتی خبر نگار عراقی ، منتظر الزیدی ، لنگه کفش های خود را به سوی رئیس جمهور آمریکا
< جرج بوش > پرتاب و بدین وسیله از او استقبال کرد ، کنفرانس خبری ، زنده و مستقیم پخش می شد و جهانیان آن را تماشا می کردند .
بعد از این اتفاق دیدنی ، نرخ کفش در سراسر جهان به ویژه در ایران بالا رفت.
بعضی از شعرا نیز به این فکر افتادند که یک مغازه کفاشی دو نبش باز کنند .
و این هم کفاشی نجوا
((( کفش عراقی )))
تا کفش برقرار است ، دنیا امید وار است
دنیا امیدوار است ، تاکفش برقرار است
هرگز نمی شود رفت ، بی کفش در خیابان
این کار نابکار است ، تا کفش برقرار است
"زیدی" چرا نیامد ، بیرون ز کنج زندان
دنیا در انتظار است ، تاکفش برقرار است
با شیوه ی عراقی ، نزد رئیس جمهور
این هدیه یادگار است ، تا کفش برقرار است
ناخوانده میهمان را ، این گونه میزبانی
تنبیه روزگار است ، تا کفش برقرار است
اصلا" به ما چه مربوط ، سر را شکسته یا نه
بوش ِ پسر خمار است ، تا کفش برقرار است
یک لنگه کفش خوردن ، یک عمر سر به زیری
یک ، سمبل ِ هزار است ، تا کفش برقرار است
سر را اگرچه دزدید ، تا زخم بر ندارد
یک عمر شرمسار است ، تاکفش برقراراست
چیزی نمی توان گفت ، جز این که یک مهاجم
همواره در فرار است ، تا کفش برقرار است
از چشم اهل بینش ، کاری که کرد آن کفش
یک نوع شاهکار است ، تا کفش برقرار است
مستکبران بدانند ، دنیا به کامشان نیست
این اول بهار است ، تا کفش برقرار است
با سلام و عرض ارادت
برای حضور در بلاگفا پستی را که چند وقت پیش در گلستان شعر و ادب ( درپرشن بلاگ )
گذاشته بودم عینا به اینجا منتقل کردم . امید وارم به زودی بتوانم کارهای تازه تری را تقدیم دوستان کنم
واین است آنچه در تاریخ ۲۲/۹/۸۷ در آنجا نوشته شده
اخیرا" استاد دکتر ترکی در باب نشانه ی حروف با عنوان
"میم دبیر و الف کوفی" در وبلاگشان مطلبی گذاشته اند که باید برویدو در
اینجا ببینید و استفاده کامل ببرید.استاد ابن محمود نیز طنز دلنشین و زیبایی بر همین اساس نگاشته اند که در اینجا میتوانید ببینید و لذت ببرید .
اگر چه بارها به وبلاگ هر دو بزرگوارسرزده و کامنتهای متعددی گذاشتم ، باز هم دلم قرار نگرفت .
اینک طنزی را که در ادامه ی همان کامنت ها سروده شده تقدیم دوستان بزرگوار می کنم .
امید است همیشه ی اوقات ،به ویژه در این ایام فرخنده ، که فاصله ی بین دو عید خجسته ی قربان و غدیر را سپری می کنیم ، همواره گل لبخند برلبهایتان شکوفا و دلهای مهربان و دوست داشتنیتان از شادمانی و سرور لبریز باشد
(( الفبای پارسی ))
در الفبا ، سی و سه حرف هجاست
که به هر یک نشانه ای پیداست
همزه را پارسی نمیدانند
این صدا را فقط " ی " می خوانند
الف ، آراسته ست ، صاف و بلند
همه از سر بلندیش خرسند
مگر آن را که کوفیش نامند
حال این حرف ،کوفیان دانند !
ب ، نشانی ز بارور شدن است
بهتر از پیش و بیشتر شدن است
پ ، همان پول ِ زیر ِ پاروهاست
پارتی آفرین ِ پررو هاست
ت ، توانمند ی و تواناییست
جای آن پشت بام داناییست
ث ، ثمر بخشی است و پاک دلی
بخشش بی حساب و چاک دلی
جیم ، رمز فرار از کار است
حرفه ی کارمند بیدار است
چ ، چم ِ چرخ ِ چاچی ِ هنر است
شعر دهقان طوس ، در نظر است
ح ، حلول است عید و عادت را
می پزد کوکی ِسعادت را
خ ، نمودار ِ بار برداریست
کار کردن به جای بیگاریست
ر ، روادید رانت خوران است ،
از نگاه کویر ، باران است
ز ، همان زشتی است و زیبایی
که تفاوت کند به هر جایی
ژ ، فقط ژنده گیّ و ژیگولیست
پول داری در عین بی پولیست
صاد ، سوت ِ ادای ِ از مخرج
که نه با راست رفته ، نه با کج
ضاد ، ضر های بی زر و زور است
که به چشم زمانه ناجور است
ط ، ندارد نشانه ای معقول
طلب ِ طالب است و ردٌ و قبول
ظ ، ظهور ِ رکود پنهان است
باعث تخته کردن نان است
غین ، البته غیر ملموس است
در ادا کردنش دهان لوس است
ف ، برای فرارساخته شد
در رو از زیر کارساخته شد
قاف ، یک قله ی اساطیریست
جای سیمرغ و شاخص پیریست
کاف ،هم کافر است هم کاهل
می کند عشق و عقل را غافل
کاف کوفی که دام شیطان است
آدمی سرشکسته از آن است
گاف ، گرگیست گوسفند نژاد
که هجومش نصیب گرگ مباد
لام ، اصلا مخالف میم است
ساختـارش دچـار ترمیم است
میم ، یک حرف چند معنا ییست
که " دبیر" اش کمی معماییست
نون ، اگر توی سفره بنشیند
جوع را بشکه بشکه برچیند
مثل نفتی که وعده اش باقیست
وصلش امّّـا ، کمال مشتاقیست
واو ، سر دسته ی شگفتی هاست
از دو پهلو نشستنش پیداست
ه ، هیا هوی طبل تو خالیست
که به ظاهر شنید نش عالیست
ی ، همان ته تغاری زبل است
که در انجام کارها دو دل است
..................................
خود ببخشید اگر خطا افتاد
یا حروفی ز لیست جا افتاد
پارسی هرچه هست شیرین است
بهترین شور زندگی این است