تبليغاتX
بوستان طنز
طنز نبشته های محمد روحانی
 

  ((  فرهاد  و  شیرین  )) 

 

  گفت به فرهاد  ،  شب ازدواج

حضرت شیرین که نشو هاج و واج

فکر من آن نیست که بود از نخست

چاره توان کرد به نحوی درست

گرچه عروست بله را گفته است

کار تو   ،  پایان  نپذیرفته است

دفتر عقدی اگر امضا شده

یک گره از چند گره وا شده

باز هم اینجا گره ی کور هست

چند عدد خواهش مستور هست

باز تو فرهادی و شیرین منم

ساز به آیین خودم می زنم 

بد به دل خود مده ای دوست راه

تا نرود بر سر سبزت کلاه

کار تو زار است درین روزگار

تیشه ی فرهاد  نیاید به کار

کوهکنی حرفه ی معمول نیست

در نظر جامعه مقبول نیست

دست بزن بر هنری پول ساز

تا بشویم از همه جا بی نیاز

وام به معنای کلانش بگیر

در خور کارایی نانش بگیر

موکت ِ ابریشم و قالی بخر

خانه ی ویلایی عالی بخر

یک اتول خوب ز خارج بیار

بلکه ببخشد به دل من قرار 

این دو سه روزی که کنار همیم

همدل و همصحبت و یار همیم

حوصله ی رنج نخواهیم داشت

رنج چرا ، گنج نخواهیم داشت

دیدی اگر کار ندارد اساس

دست به دزدی بزن و اختلاس

باید ازین شیوه به جایی رسید

دوز و کلک زد ، به نوایی رسید

گر نه حقوق من و تو در عمل

مشکل ما را نکند  زود حل

کار به بی پولی و زاری کشد

راحتی ما  به  نزاری کشد

حضرت فرهاد به آئین خویش

تلخ شد از گفته ی شیرین خویش

گفت : اگر کوه بگویی بکن

می کنم   اما نشوم دزد من

چند صباحی که شدم زن ذلیل

داشتم از سوز دل خود دلیل

عشق مرا کور و کچل کرده بود

ناز تو این گونه عمل کرده بود

حال که سازش نتوانیم کرد

ناز و نوازش  نتوانیم  کرد

داری اگر شوهر بهتر سراغ

از من بیچاره طلب کن طلاق

قافیه ی ما و شما جور نیست

خواری خود ساخته مقدور نیست

تا نکند کوه  ،  مرا سرنگون 

این من و این تیشه و این بیستون

تیشه ی نفرین شده را برگرفت

محنت آوارگی از سر گرفت

                                       محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 23:33  توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی)  | 

 

سلام به همه ی آنانی که دلشان گاهی برای یک جرعه طنز می تپد تا لحظاتی هرچند کوتاه خنده رابر لبهایشان شکوفا و دل را از غم رها کنند

 

 (( خریّت  ))

 

 مردی سوار بر خر خود در مسیر راه

قصد گذشتن از سر یک جوی آب داشت

کوشید مرد ، تا که خر از جوی بگذرد 

خر ،  از پریدن از سر آب اجتناب داشت

 تدبیر ها نمود ولی خر تکان نخورد

 هر چند مرد از پی رفتن شتاب داشت

 بیچاره خر ، که جرآت آدم نمی شناخت

 از های و هوی آب روان اضطراب داشت

 می خواست جان دهد ، ولی از آب نگذرد

 اما کجا اجازه ی این انتخاب داشت

 آمد فرود مرد و  به شلاق ِ انتقام

 بر جسم او نواخت بدان حد که تاب داشت

مرد از نفس فتاد ز بس خر خرانه زد  

 خر ،  همچنان عناد بر آن ارتکاب داشت

 آن رنج برده هیکلی از خستگی نزار

 وین زخم خورده پیکری از خون خضاب داشت

 رندی که می گذشت بر این جنگ تن به تن

 در ذهن خویش ، حس خطا و صواب داشت

 دل را به آستان خرد برد و باز گشت

باید همیشه نوری از این آفتاب داشت

 خندید و گفت وقت نزاع ِ دو پهلوان

 پیروز  آن که گوش به حرف حساب داشت

 خر گفت من که هیچ به مکتب نرفته ام

 این مرد را بگو که سری در کتاب داشت

 با دست خویش این همه شلاق زد به من

 خود را خراب کرد و مرا در عذاب داشت

 حالا کدام  ازین دو نفر ،  بیشتر خریم

 باید برای پرسش من یک جواب داشت

 نا گه دو مرد چشم به هم دوختند سخت

 چون حرف خر ، به هر دوی آنان خطاب داشت

 با اعتراف  صاحب  خر ، خر گذشت کرد

 هر چند زخم ، روی بدن ، بی حساب داشت

                       محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 23:10  توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی)  | 

 

شیرین و فرهاد  ( دیابت ) طنز

 

شنیدم حضرت شیرین به فرهاد

گرفت از خوردن خربوزه ایراد

که قندت می رود بالا دوباره

نداری غیر قرص قند  چاره

خودت را وقت خوردن کنترل کن

کمر بند هوس را سفت و شل کن

خدا نا کرده چشمت می شود کور

نه از نزدیک می بینی نه از دور

شنیدی با پری خانوم چه کردند

مچ پای چپش را ارّه کردند

صنوبر دختر مشتی غضنفر

چشاش که کوره گوشاشم شده کر

زری خانوم هووی حاجی طوبا

شده محروم از یک دست و یک پا

رقیه دختر آبجی سکینه

نمی تونه دیگه چیزی ببینه

ملک خانوم عیال آقا پرویز

می ره هر روز بیمارستان دیالیز

صدیقه مالک خونه قدیمی

که با من بود خیلی هم صمیمی

دو ساله  تو بهش زهرا خوابیده

ننه جونش واسش یه گور خریده

همینطور ورّ و  ور می گفت و می گفت

لباش اصلا نمی شد روی هم جفت

آقا فرهاد که خیلی خیره سر بود

ازین شیرین زبانی ها پکر بود

دوید پای برهنه توی حرفاش

می خواس کل کل کنه یه خورده باهاش

بهش گف : نازنین حرفات درسته

نمی دونم که کی اونا رو شسته

ولی آلودگی بسیار دارن

یه کم دوز و کلک در کار دارن 

تمام خانوما را برشمردی

ولی اسمی از آقایون نبردی

ضوابط را مکن خرج روابط

دیابت بی دیابت بی دیابت

اگر از قافیه دورم ببخشید

نبود این گونه منظورم ببخشید

به این گفتن مرا وادار کردی

سماجت در سخن بسیار کردی

به من چه دختر مشدی غضنفر

صنوبر اسمشه یا سیب نوبر

چه کار دارم زری خانوم چه کرده

که جفت ِ پاشو دکتر قطع کرده

ملک خانوم ، رقیه  ، یا زری جون

به من اصلا چه مربوطند ایشون

حبیب آقا که قندش رو هزاره

هنوز قر می بره اطوار میاره

منو می ترسونی از قند بالا

 نمی میره فری جون  حالا حالا

تازه چن وقته اصلا قن نخوردم

هنوز قبراق ِ قبراقم  نمردم

دوتا کیک و هف هش کیلو شکولات !

واسه اینه  تمام جنگ و دعوات ؟

بذا خوش بگذره این چند روزه

مکن در امتحان ما را رفوزه

منم  فرهاد و  شیرینی پرستم

تو دادی دست شیرین را به دستم

اگه اول لبم شیرین نمی شد

حال و احوال من همچین نمی شد

چرا فرهاد  و دست کم  می گیری

برای قند من ماتم  می گیری

اگه کوهم بشه تو بیستون قن

خراب میشه به دست تیشه ی من

به گوش من رجز خوندن درس نیس

دل فرهادو سوزوندن درس نیس

آدم یا زنده می مونه یا می ره

مهم اینه  ، که روباهه  یا شیره 

                                 محمد روحانی (  نجوا کاشانی )


برچسب‌ها: شیرین و فرهاد, طنز شیرین و فرهاد, طنز دیابت, دیابت
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/02ساعت 9:25  توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی)  |